مادر.! مرا ببخش
فرزندخشمگین و خطاکارخویش راـ
مادر..!حلال کن که سراپاندامت است
باچشم اشکبار زپیشم میروی ـ
سر تا به پای من ـ
غرق ملامت است
هرلحظه دربرابرمن اشک ریختی
از چشم پر ملام توخواندم شکایتی
بیچاره من که با هم ی اشکهای تو
هرگزنداشت راه گناهم نهایتی
تو گوهری که درکف طفلی فتاده ای
من ساده لوح کودک گوهر ندیده ام
گاهی به سنگ جهل گهر را شکسته ام ـ
گاهی بدست خشم بخاکش کشیده ام
مادر..! مرا ببخش
صدبار از خطای پسر اشک ریختی
اما لب به شیوه من آشنا نبود
بودم دراین هراس که نفرین کنی ولی ـ
کارتو از برای پسر جز دعا نبود.
بعد ازخدا خدای دل و جان من توئی
من بنده ای که بارگنه می کشم بدوش
تو آن فرشته ای که زمهرت سرشته اند
چشم از گناهکاری فرزندخود بپوش
ای بس شبان تیره که درانتظار من ـ
فانوس چشم خویش به ره برفروختی
بس شامهای تلخ که من سوختم ز تب ـ
تودرکناربسترمن دست بردعاـ
بردیده گان مات پسر دیده دوختی
تا کاروان رنج مرا همرهی کنی ـ
با چشم خواب سوزـ
چون شمع دیر پای ـ
هر شب گریستی ـ
تا صبح سوختی
مادر.!!!! مادر جان مرا ببخش !!!!!
